امروز: 2026/08/25 ساعت : 14:36
  • فرهنگ و هنر
  • مصاحبه
  • معمولی سمج  دوست‌داشتنی ما!

    معمولی سمج  دوست‌داشتنی ما!

    محمد معینی

     

    اول) شهریور سال ۷۸ (درست ۲۷ سال قبل) با دوستان در تدارک یک دورهمی بودیم؛ دورهمی دانش‌آموختگان ریاضی-فیزیک سال ۷۲ دبیرستان امیرکبیر زنجان؛ به بهانه ششمین سال اخذ دیپلم!

    از قضا چند روز پیش از این دورهمی آقای خاتمی، رئیس‌جمهوری شریف  وقت، به زنجان آمده و قرار بود در سالن دارالقرآن با «نخبگان» دیدار کند و برای‌شان سخنرانی. من به عنوان خبرنگار قرار بود در جلسه باشم. در مسیر حرکت به داخل سالن، تصادفا با جناب دکتر یوسف ثبوتی عزیز هم‌گام شده بودم. به نظرم رسیده بود بهانه هم‌کلامی را هم فراهم کنم. حواسم به عنوان برنامه‌ریز متوجه آن دورهمی هم‌کلاسی‌ها هم بود. به دکتر ثبوتی  عزیز ماجرا را توضیح دادم و راساً(!) تصمیم گرفتم از ایشان برای حضور و سخنرانی دعوت کنم. ماجرا را توضیح دادم و درخواستم را مطرح کردم. استاد با فروتنی و صبوری گوش کردند و پرسیدند: «چرا من؟»! جا خوردم. همان موقع هم آوازه همت  بلند و بنیه استوار علمی ایشان به عنوان یک زنجانی  درس‌خوانده و باسواد عالم‌گیر بود. گفتند: «نه، من کار خاصی نکرده‌ام. معمولی‌ام. هر کس دیگری به قدر من تلاش کرده بود می‌توانست این کارها را به سرانجام برساند.»

    بماند که جناب ثبوتی همان شب در حضور رئیس‌جمهوری وقت خطابه درخشانی خواند (یادم هست متن کاملش را در پیام زنجان چاپ کردیم)؛ کوتاه ولی عمیق و جان‌فزا که نشان می‌داد زاویه دید ایشان محصور فیزیک و ستارگانش نیست.

    دوم) دیشب (اول شهریور) بعد از اکران اختصاصی مستند «لوسیفر» (درباره زندگی خود استاد) وقتی ایشان پشت تریبون رفتند، دوباره در کلام‌شان همان حرف ۲۷ سال پیش بود؛ «من معمولی‌  سِمج‌ام.»

    گفتند: کسی نیستم که با یک نهی و نکن، کوتاه بیایم.

    به حسین آقای نجاری (کارگردان فیلم) گفتم: چقدر نگران بودم فیلم شما حرف‌های تکراری را تکرار کرده باشد ولی نوع زاویه دید شما به استاد و زندگی‌شان همان بود که خودشان بسیار بر آن تاکید دارند: معمولی بودن در عین پرتلاش بودن. چقدر آن صحنه‌های توضیح درباره یادگاری‌های توی اتاق‌شان حالم را خوب کرده بود.

    و چقدر آن صحنه و کادر در فیلم که دکتر ثبوتی و همسر محترم و گران‌مایه‌شان را از پنجره آن خانه نشان می‌داد که لیوان چایی به دست، به بیرون نگاه می‌کنند، دوست‌داشتنی بود.

    من با شکوه همت و تلاش و صبوری دکتر ثبوتی  عزیز در کتاب «علوم پایه زنجان / داستان بنیان گذاری مرکز تحصیلات تکمیلی» خانم ماندانا فرهادیان عزیز پیش‌تر و بیش‌تر از همیشه آشنا شده بودم. خانم فرهادیان عزیز از بابت تدوین این کتاب حق بزرگی بر گردن زنجان و زنجانی‌ها دارند و چه خوب که همه این کتاب را بخوانند؛ با شوق.

    گفتم: حسین آقا! امروز خیلی دلم پر بود و چشم‌هایم مدام اشکی می‌شد از حرف و تصاویر فیلم‌تان، خدا خیرتان بدهد؛ چراغی برافروختید.

    به نظرم رسیده بود در ایران  سختی‌برده‌ی این روزها و انگار همه روزهای ما، چیزی به اندازه معمولی ولی پرتلاش بودن راه رهایی نیست؛ همانی که دکتر ثبوتی در شب ۹۴ سالگی‌شان آن را رایگان و دودستی به مخاطب تقدیم می‌کند؛ آدرس سرراست‌اش را می‌دهد.

    معمولی بودن و نفی تفاخر و سمج بودن گوهر گم‌شده است. دکتر ثبوتی البته در «لوسیفر» مرزهای این سماجت را بازگفته؛ این‌که خلاقیت و تلاش و آزادی تو سد راه کسی نباشد، حراست و نگهبانی مدام شهروندان راه‌بند است، سد راه رشد آدمی است.

    سوم) آخر مراسم اکران فیلم و بریدن کیک تولد استاد، خیلی منتظر شدم تا اطراف استاد ثبوتی عزیز خالی و خلوت شود. بعد در خلوتی دل‌انگیز جلو رفتم و گفتم: اجازه می‌دهید بغل‌تان کنم؟ خندیدند و من بغل‌شان کردم، پیشانی‌شان را بوسیدم؛ پیشانی آن معمولی  سمج  دوست‌داشتنی را … انگار ضریح معبدی باشکوه را بوسیده بودم …

    بمانی برای ما ای بزرگ  فروتن.

    پیام زنجان نیوز

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *